تبليغاتX
๑۩۞ ارباب شیاطین ۞۩๑

              

 

گر میخواهی دلت را شاد بینی¤•¤ سری به کلبه ی ارباب بزن ¤•¤•¤•¤ توسط:زینب(اولین شاعر دربار)

+ حکاکی شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 23:59  با چنگال های تیز ارباب شیاطین | 
این دربار به مناسبت دومین سالگرد تاسیسش تا مدت خیلی زیاد و نامعلومی تعطیل می باشد!


در ضمن تولد اربابی هم مبارک.... از شادی زیاد دیگه نمیتونه در دربار بنشینه....برای همین میخواد بره به خارج از دربار تا بگرده و بیشتر به زندگی واقعیش برسه...

آیدی هام نیز از بین رفتند!


خدا نگهدار همگی...


+ حکاکی شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 17:2  با چنگال های تیز ارباب شیاطین | 

مدتی بود که شیطان اعظم در دربار بیکار شده بود و خیلی حوصله اش سر میرفت، برای همین یک روز تصمیم گرفت که یک مرغ و یک خروس بخرد تا دیگر با آن ها بازی کند و بیکار نماند! مرغ و خروسی خرید و در گوشه ای از حیاط دربار لانه ای برایشان درست کرد و آن ها را در آنجا رها ساخت.
مرغ دارای پرهای سیاه و زشتی بود ولی قلب مهربانی داشت و بسیار پاک دامن و وفادار بود و خروس بسیار زیبا بود ولی خیلی هم مغرور و خودپسند بود.
روزها میگذشتند و مرغ و خروس در دربار به گشت و گذار میپرداختند و کم کم به هم عادت کرده بودند و از کنار هم بودن لذت میبردند زیرا فهمیده بودند که در این دنیای بزرگ کسی را به غیر از همدیگر ندارند. مرغ به دلیل اینکه مهربان تر و ساده تر بود خیلی زودتر به خروس علاقمند شد و زمان هایی که شیطان اعظم خروس را برای مسابقات و جنگ های بین الخروسین به خارج از دربار میبُرد به موبایل خروس زنگ میزد و احوالاتش را جویا میشد و خیلی زود نگران خروس میشد. پس از برگشتن خروس هم چون پر و بال هایش کنده و زخمی میشدند آن ها را تمیز میکرد و میبست و سهم خودش از دان هایی که اربابی و ملکه برایشان میریختند را به خروس میداد. در هنگام استراحت خروس نیز ساعت ها سکوت میکرد تا خروس در آرامش کامل به استراحت بپردازد. در زمان هایی هم که با خروس به شکار سوسک های شیطانی دربار میرفتند به دلیل اینکه مرغ چابک تر بود سوسک های بیشتری شکار میکرد ولی یواشکی سوسک های شکار کرده اش را در سبد شکار خروس میگذاشت تا خروس گمان کند که او بیشتر از مرغ شکار کرده و به غرورش لطمه ای نرسد.
خروس نیز که خوبی های مرغ را میدید کم کم عاشق مرغ شد و روز های خوب و عشقولانه ای را در کنار یکدیگر سپری میکردند.
در یکی از روزها شیطان اعظم مرغ بسیار زیبایی را در خیابان پیدا کرد و به دربار آورد و آن را در کنار مرغ و خروس گذاشت. خروس هم تا این مرغ زیبا را دید از خود بی خود شد و خوبی های مرغ خودش به کلی از یادش رفت و نه یک دل بلکه صد دل عاشق مرغ تازه وارد شد.
خروس با خودش گفت: تا حالا من چه ساده بودم، چنین مرغ زیبایی وجود داشت و من به دنبال مرغ زشت خودم بودم به زندگی پوچ و بی ارزش و ساده ای سرگرم شده بودم، من خروس زیبایی هستم و مرغ قبلی ارزش من را ندارد.
از آن روز به بعد خروس با مرغ تازه وارد میگشت و با او به شکار میرفت و هر روز هدیه ی زیبایی برای مرغ تازه میخرید و اصلا به مرغ خودش محل نمیداد. مرغک خیلی ناراحت شده بود و غصه میخورد ولی به روی خودش نمیاورد و هنوز هم حس میکرد که از ته قلبش به خروس علاقمند است. در عوض مرغ تازه وارد خیلی پرتوقع بود و خروس را به خاطر مال و ثروت هایش میخواست.
یک روز رحمت خان(پسر اربابی) که تازه تفنگ شکاری خریده بود قصد داشت کمی با مرغ و خروس های دربار شوخی کند. آمد به حیاط دربار و سر خروس بیچاره را نشانه گرفت و آماده شلیک شد. خروس و مرغ تازه وارد که در حیاط دربار در حال قدم زدن بودند و به قول معروف لاو میترکوندند، اصلا حواسشون به دور و اطرافشون نبود، مرغ سیاه که این صحنه ها را داشت میدید از نقشه شوم رحمت خان آگاه شد و چون هنوز هم خروس را دوست میداشت تصمیم گرفت که جان خروس را نجات دهد. مرغک دوان دوان خود را به خروس رسانید و او را هول داد که از تیررس تفنگ رحمت خان خارج شود. در همین هنگام رحمت خان شلیک کرد و تیر به سر مرغ بیچاره برخورد کرد و مرغک افتاد و مُرد...
خروس که این لحظه ها را میدید به خودش آمد و به یاد خوبی های گذشته مرغک افتاد و یادش آمد که چه زندگی خوب و ساده و محبت آمیزی داشته و در یک لحظه از مرغ تازه وارد متنفر شد و حسابی پشیمون شد. ولی چه فایده که خیلی دیر شده بود.
مدت ها خروس ناراحت و غمگین بود و همیشه در فکر و خیال بود و اشک میریخت و هر هفته شب جمعه ها به سر مزار مرغ میرفت و خودش را میزد و میگفت چرا من قدر تو را ندونستم؟ و کلی گریه میکرد و به گونه ای بود که دیگرانی که شاهد این صحنه ها بودند به کلی متاثر میشدند.
یک روز اربابی که خروس را ناراحت دید رفت کنارش نشست و نازش کرد و گفت: "خروس نازم، چه شده است؟ چرا اینقدر ناراحت هستی؟" خروس که اربابی را محرم میدانست جریان را کامل برایش تعریف کرد و به اربابی گفت که دیگر نمیخواهد در این دنیا زندگی کند. تا این جمله را گفت، اربابی شروع کرد و به کندن پرهای خروس و به خروس گفت: "زودتر میگفتی!" هرچه هم خروس فریاد میزد و میگفت غلط کردم اربابی گوشش بدهکار نبود که نبود. پرهای خروس که کنده شد اربابی گردن خروس را گرفت و کمی روغن روی بدنش ریخت و بدن خروس را جلوی شعله های آتش گرفت و زنده زنده کبابش کرد و به همراه ملکه یک جوجه کباب حسابی و خوشمزه زدند تو رگ.....

http://www.ruralramblings.com/blog/uploaded_images/HEN-2-chicks-784081.jpg

نتایج اخلاقی:
1- هرکسی باید به چیزهایی که خدا بهش داده قانع باشد و زیاده طلبی نکند!
2- کسی نباید با اربابی احساس خودمانی نماید و فکر کند که اربابی آدم خوبی است! حتی با اسم کوچک هم نباید صداش کنند و چایی نخورده پسر خاله شوند(مخصوصا بانوان رعیته محترمه).چون بعدا قطعا پشیمان خواهند شد.
3- برای مرغ و خروس های مجرد نباید موبایل خرید. چون موبایل عامل اصلی به وجود آمدن عشق و عاشقی های بدون شناخت در میان مرغ و خروس های جوان در این دوره زمونه میباشد.(تذکر: همراه داشتن موبایل پس از متاهل شدن بلامانع می باشد.)
+ حکاکی شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 7:36  با چنگال های تیز ارباب شیاطین | 
مدتیست که ذهنم مشغول است، میخواهم هدیه ای بهت بدهم. تمام چیزهایی را که دارم در ذهنم مرور میکنم، هدیه هایی را که تا کنون گرفته ام را به یاد می آورم، بهترینشان کدام بود؟ با مرور هدیه ها در ذهنم، خوبی هایت نیز آهسته از مقابل چشمانم عبور می کنند. کدامشان میتواند لایق هدیه دادن به تو باشد؟ نه ! هیچ کدام خوب نیستند. اصلا من چیز با ارزشی ندارم و این را هم میدانم که چیز های مادی ارزش تو را ندارند.
.
.
.

اوممممممممممم! میتوانم دلم را بهت هدیه بدهم، فقط برای تو، هرکاری که میخواهی با آن کن.
نه، باز هم نه! ممکن است که دل من نیز ارزش تو را نداشته باشد. آه ...
.
.
.

یافتم !! آری!! یک چیز خیلی با ارزش دارم، چیزی که لیاقت تو را داشته باشد.
آری، خودت هستی، من تو را دارم، تنها خود تویی که با خودت قابل قیاس هستی.
.
.
.

باز هم ذهنم مشغول است، چگونه هدیه ای که پیدا کرده ام را میتوانم بهت هدیه دهم؟



_ هنگامی که تو را دارم گویا همه ی خوبی های دنیا مال من است ! نه، باز هم اشتباه کردم ! همه ی خوبی های دنیا در برابر تو بسیار اندک است ، مرا ببخش به خاطر اینکه جمله ی مناسبی که تو را توصیف کند نمیابم .


پ.ن ها:

1) من هنوز جو زده ام؟ (جو مرا زده است یا من جو را؟)

2) کس دیگری نظر خاصی راجع به گروه خونی ندارد؟

+ حکاکی شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 22:17  با چنگال های تیز ارباب شیاطین | 
 
آدرس دربار شیاطین
صندوق پستی دربار
انباری دربار
The Lord Of The Evils

پیوندهای دربار
تلاوت های عبدالباسط
مـــــدیــنــه النــبــی
ایده های کوچک من
مصباح الهدایه
H I M
آقای شاهد
بقیه پیوندها
مطالبی که به انباری رفتند
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
موضوعات مطالب
طنز
عکس
دانلود موزیک
مطالب جالب
نظرات
هیم
شب شعر دربار
داستان های دربار
یادداشت های اربابی از خارج دربار
مذهبی
کلبه های رعیت ها
๑___ جیره و مواجب بگیران___ ๑
صبح صادق۞مشاور اعظم ۞
شعري براي تو ۞ شاعر اول ۞
عشق من خدا ۞شاعر دوم۞
Ħ.Ξ.Я ۞خواننده دربار۞
T.N.T ۞بلای دربار۞
ماهــی۞اولین عروس دربار۞
V.D ۞عروس دوم+اهنگساز ۞
_________________________
๑--------سایر رعیت ها----------๑
رنگارنگ
رویای بهار
ونــــوس
رنـگ زرد پــایـیـــز
عاشـق باش
شب های روشن
مرجان
کالســــکه ســوار
غرغرهای نـن جون+ز سیبیلو
نســا
مــتــال بـرای هـمـه
سـودا شــاه
شهـر شعـرا
تنهایی
جوانی
ســــرگـردان
عــشق اسکلتـی
قــــلـــــــب مــقـدس
عشـق مشـــكوك
چشمک * سـتاره
خاطره
گریه شبانه
دریم رومنس